تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت .......اگر چه سحر صوتت جذبه ی داوود با خود داشت ...... بهشتت سبز تر از وعده ی شداد بود اما ...... برایم برگ برگش دوزخ نمرود با خود داشت

جمهورى اسلامى ما جـــــاوید است دشمن ز حیات خویشتن، نومید است
آن روز که عالم ز ستمگر خالى است ما را و همه ستمکشان را عید است
امام خمینی (ره)
برای رسیدن به روزی که عالم از ستمگر خالی باشه ، وه که چه راهی عظیم در پیش داریم و مسئولیتی خطیر ، هر کسی هم به فراخور توانش ... ولی چیزی که بوده و هست تداوم مبارزه حق و باطل هست تا روزی که وعده تخلف نا پذیر خدا محقق بشه... و در خلال این مبارزه چیزی که عیانه ، اینکه نباید دنبال آسودگی بود و انتظار رفاه داشت ... خدایا ! باید یاد بگیرم از خیلی چیزها بگذرم و این جز در پناه تو ممکن نیست ... ××× دیروز تازه کتاب " حکایت زمستان " ـ خاطرات اسارت عباس حسین مردی ـ تالیف سعید عاکف رو شروع کرده بودم ... کتابی که به اعتقاد مولف صرفا یک کتاب خاطره نیست ، که کنکاشیه برای ریشه یابی اینکه خارق العادگی انقلاب ما و نیروهای انقلابی مان مرهون عنایت و نیروی لایزالی اربابان و ولی نعمتان بشریت است ... صفحات ابتدایی کتاب هستم که دیدم چون هنوز فضای کتاب ، حال و هوای انقلاب رو داره ، حیفه که یه قسمت هاییش رو اینجا نگذارم ... روز دوازده بهمن ، با این که بهشت زهرا هم رفتم ، ولی دیگر موفق نشدم امام را زیارت کنم . همان شب از طریق بچه های هم محله ، فهمیدم که ایشان در جایی به اسم مدرسه رفاه مستقر شده اند . وقتی آدرسش را پرسیدم ، گفتند : طرفای میدون بهارستانه . برادرم جعفر یک موتور گازی داشت که از وقتی که رفته بود زندان ، من ازش استفاده می کردم . صبح روز بعد ، با همان موتور ، و همراه چند نفر از بچه ها ، راه افتادیم طرف بهارستان . تا وقتی که رسیدیم آن جا و توانستیم مدرسه رفاه را پیدا کنیم ، ظهر شد . ظهر هم فهمیدیم که امام دیگر تا فردا صبح ملاقات ندارند . با این که حالم گرفته شد ولی نا امید نشدم . گفتم : ان شا الله روزای بعد می آیم و آقا رو زیارت می کنیم . توی راه برگشت ، در یکی از خیابان های همان اطراف که خلوت بود و کم رفت و آمد ، بنزین موتورم تمام شد . رفقای دیگر هم با موتور آمده بودند ، ولی آن ها جلوتر رفته بودند . چون آن نزدیکی پمپ بنزین نبود ، چاره ای نداشتم جز اینکه صبر کنم تا بلکه بتوانم از ماشین های عبوری بنزین بگیرم . چهل ، پنجاه دقیقه معطل شدم . آخرش در کمال نا امیدی ، تصمیم گرفتم موتورم را بگیرم دستم ، و آن قدر پیاده گز کنم تا بالاخره به یک پمپ بنزین برسم . درست در همین لحظه ها ، دیدم یک ماشین پژوی سفید رنگ و قدیمی ، پیچید توی خیابان . نور امیدی در دلم تابیده شد . شروع کردم به دست تکان دادن . برخلاف انتظارم نگه داشت . انگار تازه فهمیدم راننده اش یک سید روحانی است . سید زیبا بود با هیبت ، و صورتی نورانی داشت . صدایش هم مثل چهره اش با هیبت بود . جواب سلامم را که داد ، پرسید : چی شده ؟
...
روزی در مجلس ختمی ، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت ، آهسته به من گفت : آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید ؟
گفتم : خیر قربان ! خویشان دور بنده بود و به اصرار خانواده آمده ام ، تا متقابلا ، در روز ختم من ، خویشان ایشان به اصرار خانواده بیایند .
حرفم را نشنید ، چرا که می خواست حرفش را بزند . پس گفت :
بله ... خدا رحمتش کند ! چه خوب آمد و چه خوب رفت . آزارش به یک مورچه هم نرسید . زخمی به هیچ کس نزد . حرف تندی به هیچ کس نگفت . اسباب رنجش خاطر هیچ کس را فراهم نیاورد . هیچ کس از او هیچ گله و شکایتی نداشت . دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام میگذاشتند . حقیقتا که چه خوب آمد و چه خوب رفت ...
گفتم : این ، به راستی که بی شرمانه زیستن است و بی شرمانه مردن . با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان برشمردید ، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود . چرا که 70 سال ، به ناحق و به حرام ، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و زخم می خورند و درد می کشند و درد می آورند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنح می کشند ... و این بیچاره ها که با دشمن ، دشمنی می کنند و با دوست ، دوستی . دائما گرسنه اند و تشنه ، چرا که آب و نانشان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را " بی شرمانه " مردن تعریف می کنند . آخر آدمی که در طول 70 سال عمر ، آزارش به یک مدیر کل خائن دزد ، به یک نخست وزیر آمریکایی منحرف ، به یک شاه بدکار هرزه ، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده ، چه جور جانوری ست ؟ آدمی که در طول 70 سال حتی یک ساواکی را از خود نرنجانده ، و توی گوش یک خبرچین خود فروش نزده ، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته ، پس گردن یک گران فروش متقلب نزده ، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته وابسته به اجنبی نینداخته ، با کدام تعریف آدمیت و انسانیت تطبیق می کند و به چه درد این دنیا می خورد ؟ آقای محترم ! ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه ، بر تاریخ ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد . ما آمده ایم تا با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیمشان ، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم ، و همپای آدم های عاشق ، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم . ما آمده ایم که با حضورمان ، جهان را دگرگون کنیم ، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند : از کرم خاکی هم بی ازارتر بود و از گاو مظلوم تر . ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان و راه رفتنمان و نگاه کردنمان و لبخندزدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود ... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان ، گرگ و چوپان و سگ گله ، هر سه ستایشمان کنند ...
گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود و شاید هم من ، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند...
مرحوم نادر ابراهیمی
...
تاسوعا و عاشورا و شام غریبان ... و شام غریبان من تازه آغاز گشت ... پایان این دهه آغاز کار ماست ... و ما ماندیم و مسئولیتی که هر سال نسبت به سال قبل سنگین تر به دوشمان گذاشته میشه ... معتقدم که شناختِ تنها و صرف عوامل شناختی برای ما کافی نیست که اگر بود چه نیازی به عواطف و احساساتی که خدا در وجود انسان به ودیعه گذاشته ، پس حتما یک جایی این عواطف و احساسات و محرک ها و انگیزه ها باید به کارمون بیاد ... مگه نه اینکه برای رسیدن به هر هدفی که داریم به دو دسته عوامل نیاز داریم یکی همون شناخت و عقل و منطق و عامل دیگه انگیزه و محرک های عاطفی و احساسات و عواملی از این دست (که هیچ کدوم بدون دیگری راه به جایی که باید نمی برد) ... خدا رو صد هزار بار شاکرم که هر سال زمینه این انگیزه ها و عوامل و محرک هایی از این دست با دعوت شدنمون به مراسم ابا عبدالله (ع) و سایر ائمه فراهم میشه و هر سال مهمان این خاندان می شیم و نمک پرورده شون ( و این تازه آغاز کار ماست )... هر سال به نوعی دعوت می شیم بلکه به تبعش هدایت هم بشیم ... کم لیاقتیه که هر سال پای این مکتب زنده بشینیم و درس نگرفته ، بریم تا سال بعد ... کم سعادتیه که هر سال حوادث کرب و بلا رو برامون بازسازی کنند و ما فقط بشنویم و گوش نسپاریم ... لقد کان فی قصصهم عبره لاولی الالباب – در قصه ها و داستان های آنان ( گذشتگان ) برای صاحبان عقل و خرد عبرتی است . ( یوسف – ١١١ ) از زینب کبری دم بزنیم و یا اباالفضل ذکر مدام محرم مون بشه ... بدون اینکه درس ولایت پذیری رو از این دو بزرگوار و یاران قلیل امام حسین بیاموزیم ... و وای بر ما اگه این واحد تخصصی با ضریب بالا رو بدون تمرین بخوایم پس بدیم ... و اون موقع چه تضمینی برای در رکاب امام زمانمون بودن وجود داره ... پی نوشت ١ : تو این زمونه که باید از پس انواع و اقسام شیاطینی که دور و برمون رو احاطه کردند ، بر بیایم چه دعایی بالاتر از این که : یا الله و یا رحمان و یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک
پی نوشت ٢: چند شب پیش دلم میخواست برم بهشون بگم اگه میخواید صحبت کنید و حرفی دارید ، بگذارید بریم به حاج آقا بگیم از منبر بیان پایین ، مثل اینکه این حاج خانم ها حرف های مهم تری برا گفتن دارند بذارید بیان همه رو مستفیض کنن ... یکریز با شروع سخنرانی پچ پچ اینها شروع شد تا پایان سخنرانی ... وسط های روضه و سینه زنی هم تازه بحث شون با هم بالا گرفت که حضرت عباس اساسا چه نسبتی با امام حسین داشته اند ؟
پی نوشت ٣ : اگر حجاب ظهورت وجود ننگ من است
دعا نما که بمیرم ... چرا نمی آیی ؟
پی نوشت ۴ : با این خاندان در افتادن هیچ چیزی جز ور افتادن براتون رقم نخواهد زد ... دل خوش به این نباشید که مدتیه هر کاری دلتون خواسته کردید و هر حرفی دلتون خواسته زدید... هر اهانتی رو به سران نظام و ولی فقیه کردید... وسال هاست مثل مار زخمی چشم به راه چنین روزی بودید تا به نوعی انتقام بگیرید ... که شما مهلت داده شدید (آل عمران – 178 ) و دارید امداد می شید ... در قرآن هم داریم که هم بندگان مومن خدا و هم کافران امداد می شوند پس این مهلت و امداد رو به حساب حق بودن خودتون و خواسته تون نگذارید ... و بدونید که سخت در اشتباهید که فکر کنید دین اسلام بر تساهل و تسامح پایه ریزی شده و فکر کنید تلاش هاتون برای اینگونه جلوه دادن اسلام به نتیجه رسیده ... اسلام دین حنیف آسان هست اما نه به گونه ای که شما می اندیشید و اگه می بینید تا الان مردم شما رو تحمل کردند تنها علتش پیروی از ولی فقیه هست که مدام می فرمایند آرامش خودتون رو حفظ کنید که دشمن تو این برهه از زمان چیزی جز درگیری داخلی نمی خواد ... پس مطمئن باشید اگه تا الان این ملت در مقابلتون آن طور که شایسته تون هست بلند نشده ، تنها علتش همین اتصال به مقام ولایت هست و بدونید اگه روزی هم از طرف رهبر بزرگوارمون دستور دیگه ای بهمون داده بشه در اجراش سر از پا نمی شناسیم ...
سر و ته افکار و حرف هایی که رو دلم سنگینی میکرد رو زدم تا به این چند خط بالا رسیدم ...
...چند روز پیش واسه گذاشتن پیامی برای هیفای عزیز به وبلاگش سر زدم که شنیدن صدای نوحه " امیری حسین و نعم الامیر " لحظه ام رو گره زد به لحظه کوتاه وداعمان از سزمین کرب و بلا ... به روز برگشتمان ... حتی به لحظه ایی که رو به روی ضریح نشسته بودم و برای سفر سال های بعد برنامه ریزی می کردم و توی دل فکر می کردم از این به بعد هر سال حداقل یکبار زائری بارانی خواهم شد ... غافل از تاخیری که در دیدار خواهد افتاد ...

سلام !
میگویم برایت بنویسم٬ ساده و صمیمی ٬ شاید بخوانی
شاید که نه ! حتما می خوانی
به آیین نگارش باید بگویم که :
حالمان ٬ همه و همه خوب است .
گرچه باور ندارم که باور کنی خوبیمان را
لیک آیین نگارش است و جز این نمی طلبد
چند روز بیشتر نمانده و من بی قرار و دلتنگم
بی قرار نیامدن
بی پرده بگویم : دوست تر می دارمت از هرچه باید و نباید
دلتنگی ام
تنها تکرار لحظه ها و روزهایم شده
چه طور بگویم ؟ این روزها من که نه !
همه ی اهالی خانه دلتنگیم
یادمان نرفته مهمان نوازی ات را
بگذار راحت بگویم :
دلکم ٬
آری دلکم ، این روزها بیشتر بهانه ات را میگیرد
آرام کردنش را به من وعده داده ای ٬ می دانم
و من منتظر وفای به عهدت می مانم
مگر از تو بی وفایی دیده ام ؟!!!
زبانم لال ... بگذریم
غرض از نوشتن
می خواستم بپرسم تفسیر امیدواری ام چیست ؟
بگویم کاش از اول در پی ات نبودم!
که دروغ گفته ام به خدا
اصلا مگر من از پی ات آمدم ؟!!!
تو خود می کشانی ام
یادت که نرفته ؟
انگار دوباره خسته ات کردم
هر روز و هر شب و حتی همین حالا
همین حالا که بی قرار و دلتنگ می نویسم برایت
بلکه آرام گیرم
همیشه از خداحافظی با تو واهمه داشتم
روز برگشتمان یادت هست ؟
فراموش که نکرده ای ؟
مگر من فراموشم شده ؟ نه به خدا !
خلاصه کنم
وعده ام را از یاد نبرده ام
و مطمئنم از تو
...
دلتنگ همیشگی ات
فاطمه
خلاصه قصد گذاشتن پست جدید نداشتم ... و اصلا هم تو حال و هوای محرم نبودم ... اما حال و هوای وبلاگ هیفای عزیز صحن و سرای دیده ما رو هم شست و شو داد ( خب دیگه سر زدن به خونه سادات این چیز ها رو هم داره )... هر وقت اشکم از حوادث کرب و بلا سرازیر می شود بیشتر مطمئن می شوم که در به تاخیر افتادن ظهور امام زمانمان مقصرم و گاه حتی نگران ایمان ضعیفم ...
"یا الله و یا رحمان و یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک "
به حرم پیامبر که می رسی ، داخل نمی شوی ، دو دست بر چارچوبه در می گذاری و فریاد می زنی : " یا جداه ! من خبر شهات برادرم حسین را برایت آورده ام . "
و هم چون آفتابی که در آسمان عاشورا درخشید و در کوفه و شام به شفق نشست ، در مغرب قبر پیامبر غروب می کنی .
افتان و خیزان به سمت قبر پیامبر می دوی ، خودت را روی قبر می اندازی و درد دلت را با پیامبر آغاز می کنی . شاید به اندازه همه آنچه که در طول سفر گریسته ای ، پیش پیامبر گریه می کنی و همه مصائب و حوادث را مو به مو برایش نقل می کنی و به یادش می آوری آن خواب را که او برای تو تعبیر کرد .
انگار که تو هنوز همان کودکی که در آغوش پیامبر نشسته ای و او اشک های تو را با لب هایش می سترد و خواب تو را تعبیر می کند : " آن درخت کهنسال ، جد توست عزیز دلم که به زودی تند باد اجل او را از پای در می آورد و تو ریسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه می بندی و پس از مادر ، دل به پدر ، آن شاخه دیگر خوش می کنی و پس از پدر ، دل به دو برادر می سپاری که آن دو نیز در پی هم ، ترک این جهان می گویند و تو را با یک دنیا مصیبت و غربت ، تنها می گذارند . "
ـ تعبیر شد خواب کودکی های من پیامبر ! و من اکنون با یک دنیا مصیبت و غربت تنها مانده ام .
آفتاب در حجاب ـ سید مهدی شجاعی
پی نوشت 1 : تو خیال خودم قرار داشتم در طول سفر بعد به کرب و بلا کتاب آفتاب در حجاب رو دگربار با حال و هوای بارانی تری بخوانم ... 

پی نوشت 2 : یه عالمه روز نوشت در انتظار تایپ پشت دستمان مانده ... ان شا الله سر فرصت تا دو سه ماه آینده خلاصه شده مرقوم خواهیم کرد و در صورت لزوم به حصار وبلاگ می کشانیمشان ...
...دارم متن سخنرانی غزلسرای معاصر محمد علی بهمنی رو در مهمان ماه ( سال 81 ) می خونم که می رسم به این قسمت :
عزیز بزرگوار جناب آقای کاکایی اشاره درستی داشتند به این موضوع که من در کتاب " گاهی دلم برای خودم تنگ می شود " اشاره کرده ام به این مطلب که من غزل بعد از نیما را لجبازی می دانم . ولی همین حالا اعتراف می کنم که این لجبازی را من با تمام وجود دوست دارم به همین دلیل غزل هستی من است ، چون این هستی را من از خود نیما آموخته ام که به من آموخت می توان با ظرف غزلم از رودخانه همیشه جاری او آب بنوشم . شاید به خاطر خود نیما باشد که من غزل بعد از نیما را دوست دارم . شعری که برایتان می خوانم باورهای امروز من است که روی آن تاکید هم دارم :
بر سرم زده که می توانم
پاک کن را برمی دارم
و ... ردیف یکی از غزل هایم را پاک میکنم
من و دریا
غزلی ناب سرودیم از تو
غزلی مثل تو نایاب سرودیم از تو
من و دریا
غزلی ناب
غزلی مثل تو نایاب
××
چه قیافه بی تفاوتی دارند
ـ قافیه ها ـ
می خیالم :
ما که قرن هاست قافیه را باختیم
و ... پاکشان می کنم
من و دریا غزلی ناب
غزلی مثل تو نایاب
من و دریا غزلی
غزلی مثل تو
××
هنوز خیالاتی ام
به شتاب انسان امروز
به کاسه آب "دیوژن" 1
به بی وزنی
ـ می اندیشم
و ...
پاک کن را بر می دارم
من
دریا
غزل
تو
خواندن شعر کاسه آب دیوژن که عنوان دفتر آخر شعر من هم هست ، دلیل کم شدن ارادت من به غزل نیست . من ارادتی روزافزون به غزل دارم ، با خواندن این شعر فقط می خواستم مثل همیشه با شما فرزندان غزل صادق باشم و گستاخی کنم و بگویم تقسیم شدن به غزلسرا و نیمایی سرا و سراهای دیگر بی مهری است به شعر ، به آینگی .بسیاری از ما دلخوش هستیم به اینکه بگوییم شعر ما آینه مخاطبین ماست و شاید ندانیم که آنها که کاری کارستان انجام داده اند هرگز آینه گیر نبوده اند خود ̗ آینگی بوده اند مثل مولانا ،نیما ، حافظ ،فروغ ،شاملو ،مثل بزرگوارمان دکتر امین پور که به نظر من آینگی روزگار خویش هستند نه آینه گیر مخاطبین خودشان . به همین دلیل می خواهم امشب در کنار غزل که به نظر من شناسنامه شعر ایرانی است از شعر هایی که در قالب های دیگر سروده ام نیز برای شما بخوانم تا جمع یکسونگری بر باور من نداشته باشید ، حرف بیشتری هم ندارم "
1 . دیوژن یا دیوجانس فیلسوف یونانی که در روز چراغ بر می داشت و در کوچه های آتن به دنبال انسان می گشت .
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفته اند با قناعت زندگی میکرد و تنها کاسه ای برای نوشیدن با خود داشت که آن را هم با دیدن چوپانی که آب را با کف دست می نوشید به دور افکند و گفت : چه بار بیهوده ای را با خود حمل می کردم .
پی نوشت :
با این همه نمی دونم چرا غیر از غزل هیچ یک از قالب های شعری که ایشون استفاده می کنند روح من رو آن طور که می خوام سیراب نمیکنه ؟؟ و بر خلاف تصور عده ای قالب غزل هیچ وقت برام کهنه نشده ... بماند که سیرابی ام از غزل هاشون هم ، وامدار همان روح نیماییست ... وامدار همان رودخانه ای که ظرف خود را از زلالی هایش پر می کند ...
و زمزمه ی مدام امروزم ، این غزل که حاکی از ایمان ایشون در توانایی قالب غزل در بیان اندیشه های نو و تازه است :
جسمم غزل است اما ، روحم همه "نیماییست "
در آینه تلفیق این چهره تماشایی است
تن خو به قفس دارد ، جان زاده ی پرواز است
آن ماهی تنگآب و این ماهی دریایی ست
...
من فکر گریزم "او" تا راه به من بندد
با قافیه های ناب در حال صف آرایی است
...
من بین دو در مانده ، واجسته و درمانده
تا خود چه کند ـ شعرم ـ این را که معماییست .
...
دقیق شده و با دقت بررسی میکنه ( منم به دقت قیافه اون رو زیر نظر گرفتم ) هر از گاهی با پرسش چند سوال سکوت حاکم رو میشکنه ... نهایتا به نتیجه ای می رسه که برای من سنگین تموم میشه و البته خودش هم میگه که به نظر من بهتره از این موضوع صرف نظر کنیم (ریسک بالایی داره) ولی به هر حال نظر استادم ملاکه ... اما اگه نظر ایشون هم به صرف نظر بود و نتونستند کاری انجام بدهند من باز درخدمتم تا یه سری راهنمایی های دیگه بهت کنم ...
ترجیح میدهم صرف نظر کنم گرچه با محدودیت هایی مواجه بشم . ضمن اینکه با صرف نظر نکردن باید چیزهایی رو تحمل کنم که فکر کردن بهش حتی برای 1 ثانیه هم عذابم میده چه برسه به تحملش ؟
به هر حال دو گزینه پیش رو دارم (چه قدر فراوانی !
) ... در موقعیت " باخت - باخت "قرار گرفتم
انتخاب هر کدوم از این ها تبعات سنگینی می تونه برام داشته باشه ... تبعات یکیش به حال ( آینده نزدیک ) مربوط میشه و دیگری به آینده ( آینده دور ) ... خیلی سعی می کنم به روی خودم نیارم
ولی اشکی که توی چشم خواهرم حلقه زده بالاخره بغض منو هم میشکنه و کمی سبک میشم ... به هر حال من باخت دوم رو انتخاب می کنم ... آینده دور ... آینده دوری که آمدن و نیامدنش دست من نیست
نمی دونم چه قدر انتخابم درسته ولی من از تبعات ( آینده نزدیک ) بیشتر می ترسم ...
ای مخاطب آشنای دردهای نگفتنی !
اگر بناست بسوزیم طاقتمان ده
و اگر بناست بسازیم قدرتمان ده !
(سید مهدی شجاعی )
...